تاريخ : | | نویسنده : مدیر

در یک روز خزان پاییزی پرستویی را در حال مهاجرت دیدم به او گفتم:
چون به دیاریارم میروی به او بگو دوستش دارم
ومنتظرش می مانم. بهار سال بعد پرستو نفس نفس زنان آمد و گفت:
دوستش بدار ولی منتظرش نمان
_________________
میگریم در اشکهایم تو را میبینم اشک هایم را پاک میکنم تا کسی تو را نبیند

 

خیلی سخته که بغض داشته باشی ، اما نخوای کسی بفهمه... خیلی سخته که عزیزترین کست ازت بخواد فراموشش کنی... خیلی سخته که سالگرد آشنایی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگیری... خیلی سخته که روز تولدت، همه بهت تبریک بگن، جز اونی که فکر می کنی به خاطرش زنده ای... خیلی سخته که غرورت رو به خاطر یه نفر بشکنی، بعد بفهمی دوست نداره... خیلی سخته که همه چیزت رو به خاطر یه نفر از دست بدی، اما اون بگه : دیگه نمی خوامت!

 

یک نفر میاد که من منتظر دیدنشم

یک نفر میاد که من تشنه بوییدنشم

مث یک معجزه اسمش تو کتابا اومده

 تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده

خالی سفرمونو پر از شقایق می کنه

واسه موجای سیاه دستاشو قایق میکنه

مث یک معجزه اسمش تو کتابا اومده

تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده

همیشه غایب من زخمامو مرهم می ذاره

همیشه غایب من گریه هامو دوس نداره

نکنه یه وقت نیاد صداش به دادم نرسه

آینه ها سیاه بشه کور بشه چشم ستاره 

مث یک معجزه اسمش تو کتابا اومده

تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده

خشم این حنجره خسته همیشه غایبه

 کلید صندوق در بسته همیشه غایبه

نعره اسب سپید قصه مادر بزرگ

بهترین شعرای سر بسته همیشه غایبه

مث یک معجزه اسمش تو کتابا اومده

 تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده

                             کاشکی اون همیشه غایب تو باشی.....

نظر یادتون نره دوستای گلمقلب